شکموی من
سلام شکموی خودم که هر کی ندونه فکر میکنه با این کارایی که تو میکنی تا حالا غذا ندیدی ؟؟؟؟
دیروز صبح وقت صبحونه بود که شما بغل بابایی بودی و من واسه بابا لقمه درست کردم و دادم دستش که شما در یک اقدام ضرب العجلی لقمه بابا رو قاپیدی و کردی تو دهنت و من و بابایی از این کارت تعجب کردیم . دوباره ظهر سر سفره کنارمون نشسته بودی و همین که قاشق بابا اومد پایین سریع گرفتیش و کردی تو دهنت و دیگه پس ندادی و بابا مجبور شد بره واسه خودش قاشق بیاره . به قول بابایی با خودت گفتی اینا که به من نمیدن بذار به زور ازشون بگیرم
و به این کارت ما کلی خندیدیم شکموی عزیزم می ترسم اگه همین جوری پیش بری در آینده تو یخچال پیدات کنم

خورشید همیشه فروزان زندگیم به اندازه قطرات خونی که به عشق تو در رگهایم جاریست دوستت دارم عاشقانه می پرستمت بوووووووووووووووووس بووووووووس 


شکموی من
